بالاخره این امتحانای کوفتی تموم شدن و خداااروشکر خووب تموم شدن! مخصوصا امتحان دیروزم. با اینکه اول کار که اومدم هر سوالیو حل کنم بلد نبودم و رفتم بعدی و استرس گرفتم :))) اما بعد که روش فکر کردم همشو نوشتم، امیدوارم که نمره کاملو بگیرم.
بعدش هم رفتیم با رفیق جان اسلایدر خریدیم و خوردیم. خیلی خوشمزه بود. البته هرچی من گفتم 2 تا بسمونه گوش نکرد و 3 تا خرید و هیچکدوممون نتونسیم سومیو بخوریم :))
خوابیده بودیم روی چمنا، باد میومد میخورد به درختا، آرامشی عجیبی داشت. هوا هم خیلی خوب بود. ^____^
برگشتنه توی ماشین تو فکر بودم هی میگف چته میگفتم هیچی. تا رسیدیم و پارک کرد، ازم پرسید به چی فک میکنی، هی میخواستم نگم، هی سوال کرد جواب دادم، بعد گف یه چیزایی حدس زدم.
- میخوای رابطه رو تموم کنی؟ دوس پسر داری؟!
- نه احمق :| چقد خری تو.
- دوسم داری ؟
- آره ... ولی میترسم.
با هم حرف زدیم و گفت هر تصمیمی بگیری ما بازم دوستای خوبی هستیم با هم.
حالا خیالم خیلی راحت تر شده هوووف...
برچسب: i took a pill in ibiza,itunes,i think therefore i am,
نویسنده: سپیده موسویپور